وقت عرياني من در آغوش فصلي است كه عشق را عاشقانه مي پويد پيش از آنكه با خاك يكي شوم مي خواهم با پاييز هم آغوش شوم پيش از آنكه با خاك هم آغوش شوم مي خواهم با پاييز يكي شوم آخر من در التهابي سخت، چشم به راه اين فصل سوخته ام هميشه هميشه مي خواهم عريانم را با تمام فرو ريخته هاي اين فصل بپوشانيد و نه با چلوراري سفيد مرا به حرير پاييز دفن كنيد مرا به فرو ريخته هاي قطره هاي باران اين فصل غسل كنيد... مرا در عشق محو كنيد وقت عرياني من در تبلور فصلي است كه گوشه گوشه هايم را عاشقانه مي بويد...
هرسال وقتي اسفند ماه مي شد هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن از خودم مي پرسيدم چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟ و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....